خوشبختم کن! یادداشتی از امیرمهدی سادات اعلایی

 

خلاقیت 5262

گاهت را به آغوش نوشته‌هایم می‌سپارم! سکون لبریز از تلاطمت را به صخره‌های سخت زندگی می‌کوبانم تا امواج قدرتت متلاشی کنند، هر آن‌چه را که نمی‌خواهد اوج گرفتنت را بر موج‌های آرامش نظاره کند. نفس‌هایی آرام و عمیق بکش. نمی‌دانم اکنون در چه حس و حالی به سر می‌بری و کجا هستی! خوشحالی…آرامی…گرفته‌ای… بغض کرده‌ای… مایوسی… اما هر کجایی و در هر حالی که هستی بدان هر گز تنها نیستی! فقط کافی است اندکی سرت را بلند کنی و به آسمان خیره شوی. دکتر رابرت شولر چه زیبا نواخته است. گوش کن: «می‌دانید چه چیز برایم جهنم است؟ این‌که روزی در مقابل خدا بایستم و او در چشمانم خیره شود، نگاهم کند و بعد اشک‌های مهربانی‌اش را جاری سازد و بگوید: از انجام چه کارهایی غفلت کرده‌ام! و بگوید: در اوج ناامیدی‌هایم، آن‌جا که بغض گلویم را فشرده بود، او آمده بود و آماده تا نفس‌های امیدم را طلایی رنگ کند… اما من پشت کردم…» به راستی چه چیز می‌تواند بر ما باشد وقتی خداوند با ما است.
اگر نامت انسان است، قامت راست کن و چشم در افق آسمان، خواسته‌هایت را از کسی تمنا کن که به آنی زمین و زمان را به تسخیر تو می‌کشاند. بهانه‌ها را کنار بگذاریم! راه گشوده است، دیدگان ما هنوز بسته است.
***
تفاوت، تفاوت می‌آفریند.اگر اندیشه‌هایت کماکان مانند قبل روزهایت را لگد می‌کنند، اتفاقی نخواهد افتاد. مطمئن باش. در بسیاری از دوره‌های آموزشی‌ام از من می‌پرسند: شغلت چیست! می‌گویم :جواهرشناسم! ناباورانه نگاهم می‌کنند و ادامه می دهم… من معادنی از الماس را هر روز می‌بینم و آنان را به صاحبانش نشان می‌دهم. اندکی در سکوت می‌گذرد و بعد آنان را نشان می‌دهم و می گویم: معادن الماس شمایید.
و اکنون با تو هستم که در این لحظه نگاهت، خطوطم را صید می‌کند! در پیکر مقدس تو نیز معادنی از الماس نهفته است! وقت تنگ است و زمان پای در رکاب آنان که برای زندگی‌شان هدف و آرمانی متفاوت دارند. اگر پای رفتن نداری، به ریشه‌هایت نگاه کن! ببین در آغوش چه اندیشه‌هایی سیراب می‌شوند.
وقت آن رسیده که بی رحمانه برای خودت دلتنگ شوی و برخیزی .تو درخت نیستی که بر جای
خود تا ابد باقی بمانی.از تو خواهش می‌کنم با تمام دردهایت برخیزی… زمرد وطنم! با توهستم ! امپراتوریت را چه مفت به حراج کشانده‌ای!
***
حتما می‌پرسید که خوب! فهمیدم معادنی از الماس هستم، قابلیت بی‌نظیری دارم. از کجا آغاز کنم؟ اگر به این نقطه رسیدید و تصمیم گرفتید، درست همان‌جایی قرار دارید که هزاران انسان موفق مدت‌ها پیش قرار گرفتند. نقطه تصمیم‌گیری! یک تصمیم زندگی را به طوفان موفقیت می‌رساند.تصمیم بگیر، همین الان! که از آن‌چه که می‌توانی باشی، کمتر نباشی… این همانی است که باید باشد… در این مجله بسیاری از اساتید برجسته ایران قلم می‌زنند! آیا اینان از روز نخست این‌گونه بودند؟ هرگز ! اساتید نابی مثل دکتر جهانگیری، دکتر روستا، بانو دانشور، مهندس مقیمی، جناب امامی، دکتر معدلی و دکتر معظمی و… اینان موفق پای به این دنیا نگذاشتند، بلکه در طول مسیر زندگی خود را ساختند. بزرگان زاییده نمی‌شوند، ساخته می‌شوند.
موفقیت در انحصار هیچ کس نیست! پاره کن این زنجیر باورهایی را که نفست را به بند ناتوانی و حسرت کشانده است. نامت را نمی‌دانم! خودت را صدا کن و ردای اراده شکست‌ناپذیرت را بر قامتت بپوشان! مطمئنم اگر تو بخواهی روزی گام‌های نوشته‌هایت بر سطور این مجله رخ‌نمایی خواهد کرد! آن روز نزدیک است!
***
مسیر موفقیت راهی است به غایت سخت و طولانی! پیروزی صبر می‌خواهد به تعداد گیسوان در هم پیچیده! این اندیشه را از سر بیرون کن که در کوتاه‌ترین زمان،موفق شوی… این راه مبارز می‌طلبد، جنگجویی قدرتمند چون تو را می‌خواند. با این اندیشه و تفکر می‌توان از سخت‌ترین موانع رد شد و قدرت‌نمایی کرد. اولین سوالی که این‌جا مطرح می‌شود و باید به آن پرداخت این است چه عاملی در کیفیت زندگی انسان‌ها نقش دارد؟ چگونه برخی می‌توانند از هیچ‌های‌شان در زندگی میلیاردها بسازند؟ و چگونه برخی با داشتن میلیاردها فقط هیچ‌ها را نگه می‌دارند؟ نظر شما چیست؟
اولین نکته‌ای که به چشم می‌خورد این است که این گونه کمیاب انسان‌ها، تمام تمرکز خود را بر چیزی که می‌خواهند می‌گذارند و تا به نتیجه نرسند از هدف‌شان دست برنمی‌دارند. شاهد مثال این حرف داستان زندگی جناب امامی است که در شماره قبل نحوه ورودشان را به عرصه بیمه گفتند، خالی از لطف نیست که با هم به صورت مختصر دوباره مرور کنیم. یک روز آگهی بیمه بانک پارسیان را در مشهد دیدم و در سایت آن‌ها ثبت‌نام کردم. پنج ماهی خبری نشد، سراغ رییس‌شان رفتم و پرسیدم چرا جواب درخواست من نیامده است؟ گفت با دفتر تهران تماس بگیر، به شماره‌ای که داده بود زنگ زدم. پاسخ داد: شما قبول نشده‌اید و تلفن را قطع کرد! دوباره تماس گرفتم و گفتم، شما نباید قبل از مصاحبه مرا رد کنید. من می‌خواهم با رییس‌تان صحبت کنم. بعد از دهها تماسی که گرفتم، گفتند بیا! وقتی برای مصاحبه وارد اتاق شدم، شروع به صحبت کردم: «من این‌جا برای مصاحبه نیامدم، فقط آمده‌ام از شما نمایندگی بگیرم! اختیار با شماست که به من نمایندگی بدهید یا نه! اگر بدهید، شما برنده هستید و اگر ندهید، من می‌روم و از رقیب مستقیم شما نمایندگی می‌گیرم و سال بعد همین موقع به این‌جا می‌آیم و به شما نشان خواهم داد چقدر ضرر کرده‌اید. به من خندیدند و همان شد نقطه آغاز حرکتم! من نمایندگی آنان را گرفتم.»
می‌بینی هموطنم! باید به این مرد تبریک گفت که این‌گونه بی‌محابا برای رسیدن به هدفش استقامت می‌کند. من احساس غرور می‌کنم که این‌گونه هموطنی دارم! درود بر او…
***
بیا خیلی راحت با هم حرف بزنیم! از اوضاع تو چه خبر؟ تمرکزت را روی چه چیزی گذاشته‌ای؟ نداری، سختی، فقر، بیچارگی، شانس و… چه چیز را این روزها با خود مرور می‌کنی؟ اصلا خواسته‌ای داری که بخواهی برای رسیدنش تلاشی بکنی؟ هیچ رازی در کار نیست! هر انسانی اندیشه خود را درو می‌کند! می‌دانم در ذهنت هزاران سوال شکل گرفته و تو را درگیر کرده است! تا وقتی که نشسته باشی، هیچ راهی نخواهی یافت. بلند شو! با همین هیچ‌ها و نداری‌ها راه بیفت! در مسیر است که راه‌ها گشوده می‌شود! زندگی در جریان بودن است. تمامی انسان‌های موفق در حرکت، گم‌کرده خود را یافته‌اند.ببین! من تجربه زندگی خودم را برایت بازگو می‌کنم! داستان و کتاب موفقیت فقط نمی‌خوانم! آن روزهای خود را به یاد دارم که ساعت‌ها در بازار تهران چرخ می‌زدم، ازکنار حجره‌ها عبور می‌کردم. آرزو می‌کردم یکی از آن‌ها دستانم را بگیرد. اما هرگز اتفاقی نیفتاد! دستانم را فقط عروس اندیشه‌هایم گرفت و در آغوش کشید. این باید بشود، برای تو! یکی دیگر از دلایلی که باعث می‌شود تا گونه عظیمی از انسان‌ها به خواسته خود نرسند، این است که آنان تمام تمرکز خود را بر چیزهای کم اهمیت می‌گذارند! زندگی را جدی تلقی نمی‌کنند. ساعت‌ها به پای دیدن برنامه‌های تلویزیون می‌نشینند. روزنامه‌ها را می‌خوانند. در اینترنت بی‌هدف چرخ می‌زنند و با دوستانی همنشین می‌شوند که آنان نیز هیچ‌گونه برنامه و هدفی ندارند. واقعا مگر ما چقدر وقت زندگی‌کردن داریم که لحظه‌های‌مان را این‌گونه به حراج کشانده‌ایم! حراجی که در تمام لحظه‌ها جاری است. حیف! الماسند و خود را به قیمت مس به تالار بورس مردگان می‌سپارند! آن وقت می‌خواهند عیارشان بالا رود. یادت هست چه زمانی خواندن این مقاله را آغاز کردی؟ می‌بینی ثانیه‌ها چگونه می‌گذرند. در این لحظات تو افسار بر این ثانیه‌ها زده‌ای و زمان را به رکاب اندیشه‌هایت کشاندی. اما چقدر از لحظه‌های‌مان این‌گونه است؟
ای کاش هر روز خداوند برای این ثانیه‌ها از ما پول درخواست می‌کرد. آن وقت دوست داشتم ببینم انسان‌ها آیا حاضرند باز هم به راحتی روزهای‌شان را به شب رسانند. تا اکنون این همه در مرداب اندیشه‌های منفی غوطه‌ور بوده‌ای! چه شد؟ کدامین سرزمین را به فتح کشاندی؟ این جاده‌ای که با چشمانی بسته در آن به راه افتاده‌ای، منتهی‌ست به نابودی نامت! برو اما بدان نامت نیز محو خواهد شد، ای انسانی که خداوند تو را برترین مخلوقات آفرید و زمین و زمان را به تسخیرت درآورد.
***
ممنونم که آمدی. ممنونم که تا این لحظه پابه‌پایم همراه شدی. می‌دانم! خستگی‌ها و سختی‌ها را! اما
آیا راهی دیگر هست برای به جنون پرواز رسیدن؟ هر آن‌چه را که در جان دارم، هر بار به خاک، در برابر دیدگانت به مسلخ عشق می‌کشانم! زیرا مطمئنم در این پیکر با شکوه چه ثروت‌هایی در انتظارت لحظه‌شماری می‌کند برای نقدشدن! جمله‌ای که آن را با تمام وجود باور دارم: خوشبختی من در گرو خوشبخت‌شدن توست! با رسیدن به رؤیاهایت، خوشبختم کن هموطن!
آدم، وقتی پای دلش واسته/ تهش هرچی باشه خودش خواسته

آدم، تا نمونه به پای خودش/ نمی‌تونه پای کسی واسته

 

منبع : یادداشتی از امیرمهدی سادات اعلایی – مجله خلاقیت

 

درباره مدیریت سایت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

})
Contact us

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Questions, issues or concerns? I'd love to help you!

Click ENTER to chat